کتابنما

خلاصه کتاب

لذات فلسفه: ویل دورانت

 

فلسفه: تحقیق در تجربیات انسانی به صورت یک کل یا تحقیق در قسمتی از تجربیات انسانی بشرط ارتباط آن با کل.

فلسفه به منزله نفس، و علوم به مثابه حواس است. علم بدون فلسفه اطلاعاتی درهم و برهم است همچون محسوساتی که وارد ذهنی پریشان شوند.

فلسفه بدون علم ناتوان است، زیرا چگونه می تواند بدون علمی که از راه مشاهده و تحقیق درست کسب شده است رشد کند.

معلومات ارسطو تقریبا در هر قسمتی با معلومات عصر ما متناقض است اما فلسفه او حتی در زمانی که علم امروزی ما بچگانه و ابتدایی به نظر برسد، عمق و درخشندگی خود را حفظ خواهد کرد. اکنون می توانیم دریابیم که اگر فلسفه قدرت گذشته اش را دریابد و علم را به خدمت خود درآورد و آن را افزار کار خود سازد، باز شایسته نام ملکه علوم خواهد بود و همه او را به این نام خواهند شناخت. موضوع بحث او جهان و فن اختصاصی او کائنات خواهد شد.

نخستین منطقه از مملکت فلسفه،«منطق» خوانده می شود. گویی فلسفه جمال خود را به عمد از دید بیگانگان پوشانده است و از طالبان خود درخواسته تا نخست از این بوته آزمایش بگذرند و شایستگی خود را برای تمتع از جمال او به ثبوت رسانند؛ زیرا لذات فلسفه مانند مراحل عالیه عشق است که مردم سفله را بدان راهی نیست. اگر ما تصوری از حقیقت نداشته باشیم و درباره آزمایشهایی که ما را از حضور حقیقت مطمئن می سازند تامل نکرده باشیم چگونه می توانیم آنرا به محض دیدن بشناسیم.

منطقه شاهانه دیگر، منطقه«مابعدالطبیعه»(متافیزیک) است گرچه تاریک است ولی از جواهر شاهوار پر است و فقط با چراغی که به همراه می بریم روشن خواهد شد. اینجاست که درباره مسائل ماده و حیات، ارتباط ذهن و مغز، عقاید مادیون و روحیون، آراء پیروان اصالت حیات و معتقدان به مکانیکی بودن زندگی، و درباره جبر و اختیار بحث می کنیم.

منطقه دیگر،«تاریخ» است. آیا گذشته دارای معنی است؟ در اینجا خواهیم دید که مونتسکیو و باکل از نفوذ جغرافیا در سرنوشت اقوام بحث می کنند.

منطقه دیگر،«سیاست» است. در علم سیاست به دموکراسی احترام نمی گذارند و از آنارشیسم باکی ندارند.

فلسفه در نهان به هنر و عشق جمال آفرین او رشگ می برد به همین جهت در جلب و محبت و تسخیر دلهای پاک رقیب فلسفه هنر است نه علم. در این رقابت حکمت باید تسلیم شود و بپذیرد که پرستش زیبایی از جست و جوی حقیقت عاقلانه تر است زیرا حقیقت در افتخار و عظمت خود از ما دور است و دست ما به دامنش نمی رسد ولی زیبایی که از ناپایداری خود آگاه است ستایش ما را دوست دارد و بدان پاسخ می دهد. فلسفه با فروتنی در زیبایی تحقیق می کند ولی هنر بااحترام آنرا از نو ابداع می کند.

منطقه دیگر،«اخلاق» است. از برخی جهات غنیترین کاخهای فلسفه است؛ زیرا هنر زندگی عالیتر از زندگی هنر است و اخلاق دانش و هنر زندگی است.

فصل دوم: حقیقت چیست؟

در آغاز دوران فلسفه، سوفسطائیان مهمترین مسئله منطق را دریافته اند و بدان پاسخ داده اند؛ آنها می گفتند که معرفت، تنها از راه حواس می آید.

افلاطون عقل را تکیه گاه حقیقت می دانست. و نسبت مفاهیم عقلی را به دریافتهای حواس مانند نسبت فرمانروایان به توده مردم می دانست.

ارسطو با افلاطون هم عقیده بود و وی بود که بیش از همه در جست و جوی قوانین استدلال برآمد و از منطق علمی جداگانه ساخت.

جنگ سختی میان انگلستان و اروپا درگرفت، لایبنیتز و کانت و هگل در حواس شک کردند و گفتند عقل تنها داوری است که می تواند درباره مدرکات حسی قضاوت کند. هابز و لاک و میل گفتند که اگر عقل به خود جرئت جست و جوی حقیقت را در ورای محسوسات بدهد کار بیهوده ای می کند. اما کانت گفت که ریاضیات مستقل از محسوسات است و حقیقتی است پیش از تجربه؛ مجذور عدد پنج، بیست و پنج است و در این حکم نیازی به تصدیق حواس نیست. میل در پاسخ گفت چنین نیست؛ اگر دودو تا می شود چهار برای آن است که تجربیان دائمی روزانه ما و تجربه نوع انسان که به وراثت از اسلاف به اخلاف منتقل می شود آن را تصدیق می کند.

وظیفه اندیشه عبارت است از فهم زندگی و اداره آن.

کار عقل و استدلال آن است که محسوسات را به مفاهیم و مفاهیم را به دانش و دانش را به حکمت سوق دهد؛ مقاصد را در شخصیت و افراد را در اجتماعات را در صلح و آرامش هماهنگ سازد.

حس معیار حقیقت است و عقل کاشف آن.

حواس معیار حقیقت نتواند بود؛ آنچه از آن آگاهی داریم تصورات ماست. بردیه، ما زنی زیباست ولی دیگران نظر دیگری دارند.

باید مواظب بود که کمونیست بودن ما معلول تنگدستی، و محافظه کاری ما نتیجه توانگری ما نباشد. برتراند راسل خوب گفته است:«آنچه ما نیاز داریم نیل به اعتقاد نیست، بلکه تغییر دادن وضع موجود است».

فصل سوم: ماده، حیات، ذهن

ماتریالیسم مکانیکی تاخت به دین بود و ایدئالیسم ذهنی حمله به بی دینی.

فصل چهارم: آیا انسان ماشین است

فصل پنجم: تغییر عادت و اخلاق ما

اخلاق به صورت نسبی است. شرقیان به علامت احترام کلاه بر سر می گذارند و غربیان آن را برای ادای احترام برمی دارند. زن ژاپنی به عریانی تن یک کارگر اهمیت نمی دهد ولی در شرم و عفت ممکن است از مریم و آسیه برتر باشد.

قانون اخلاقی کشاورزی، با اصول عفت و زود زن گرفتن و تک همسری و تحریم ظلاق و کثرت اولاد، پانزده قرن در اروپا و مستعمره های اروپایی دوام یافت.

در دوران جامعه صنعتی، کارخانه ها ظاهر شدند و مردان و زنان و فرزندان، خانه و خانواده را ترک گفتند و از زیر تسلط و وحدت حاکم بر خانواده فرار کردند تا در ساختمانهای غم انگیزی که نه برای پناه دادن انسانها بلکه برای حمایت ماشینها ساخته شده بود به نحوی فردی و نه خانوادگی کار کنند و فرد خود را نیز به نحوی فردی دریابند.

انقلاب صنعتی علت اساسی تغییر اخلاق و آداب است. توسعه کارخانه ها اضطراب و نگرانی افراد را زیاد کرده و به همین جهت ازدواج آنان را به تاخیر انداخته است. این تاخیر ناشایست ازدواج، فحشا را توسعه داده و میلیونها مردم را در تماسهای محرک شهوت شرهای جدید به هم آمیخته است. کثرت جمعیت سبب شده است که کسی از شهره شدن به بدنامی نترسد.

همچنانکه ثروت عهد رنسانس موجب آزادی و تساهل و توسعه هنر گردید، ثروت مملکت ما در عصر ما نیز اصول اخلاقی محکم و خشن مهاجران سابق(به آمریکا) را بیشتر از هر انقلاب ادبی به بی بندوباری نفوس از قید جسته بدل کرد. روزهای آخر هفته که برای استراحت و عبادت بود، به ایام عیش و لذایذ دنیوی نامحدود بدل گشت و این خود نشانه بارزی بر تغییر اخلاق و زندگی دور از قید و بند ما تواند بود.

اصول اخلاقی کهن بر پایه ترس بود یعنی ترس از اقامه حدود در دنیا و عقوبت دوزخ در آخرت. ولی دانش ضد ترس است و با توسعه دانش دیگر نمی توان ترس را پایه تعلیم و تربیت قرار داد.

آخرین عامل مهم تغییر اخلاق، جنگ اول جهانی است. پس از پایان جنگ و دوره ایدئالیسم، نسلی پیدا شد که آرزوها و رویاها را از دست داده و به بی عفتی و بداخلاقی گستاخانه و اصالت فرد گراییده است.

ما مانند سقراط و کنفوسیوس دریافته ایم که اصول اخلاقی مبنی بر قید و ترس از میان مردم رخت بربسته است و دنبال اصول اخلاقی طبیعی هستیم که بر پایه عقل باشد نه ترس، و شایسته آن باشد که مردم روشنفکر تربیت یافته را قانع کند.

 

 

فصل ششم: اخلاقی و غیراخلاقی

در نظر سقراط بزرگترین مسئله فلسفه این بود که به جای علم اخلاق دینی که به دست فلسفه ویران شده بود علم اخلاق نوینی بر اساس طبیعی بنا کند.

یونان به رغم علمای اخلاق آن از هم گسیخته شد و دنیا با ظهور مسیحیت آماده پذیرفتن اصولی شد که به موجب آن می بایست ضعف نوع پروری و درستکاری انسان را با وعده و وعید آن جهان مستحکم ساخت.

ارسطو و بیکن: انسان موجودی ذاتا اجتماعی است.

همچنانکه بهترین حکومتها آن است که کمتر حکومت کند، بهترین اخلاقها نیز آن است که کمتر نمی کند. نعمت آزادی در حیات چنان بزرگ است که باید کسانی را که به همسایگان خود پیوسته دستور اخلاقی می دهند دشمن انسان شمرد.

بیکن و داروین و کروپوتکین از روی خوش بینی می پنداشتند که غرایز اجتماعی از غرایز فردی قویتر است. شاید در خانواده که فداکاری امری طبیعی است و جز عشق و ستایش به محرک دیگری احتیاج ندارد چنین باشد، اما در خارج از این دایره کوچک، دواعی نفس پرستی همچنان درجولانند و هر که بیشتر بدود مسابقه را برده است و فداکاری را برای آن قهرمانی می خوانند که نادر است؛ به همبن جهت برای تقویت دواعی اجتماعی وسایل متعددی ازقبیل دین و تربیت و انتشارات و بنای مجسمه در خیابانها بر می انگیزند.

اخلاق در صنعت و سیاست هنوز غیر از اخلاق در عشق و ازدواج است. مردمی که از بوالهوسی های جنسی امروز ناراضیند ممکن است در سیاست خائن و در تجارت دغلباز از آب درآیند؛ مردم از زنان جوان گمراه متنفرند ولی نمی خواهند رشوه خواران را به زندان بفرستند.

صنعت امروزه در مقایسه با روش وحشتناک کارخانه های صد سال قبل، رحیم و مهربان است. هر موسسه جدید، جزئی از برنامه خود را تامین آسایش قرار داده است و صنایع قسمت مهمی از عایدات خود را صرف بیمارستانها و مدارس و کتابخانه ها و تحقیقات علمی می کنند. اگر طوفانی برخیزد هزاران نفر به کمک می شتابند. اگر ملتی دچار قحطی شود دشمنانش به یاری بر       می خیزند.

اگر اقتصاد جهانی داشته باشیم نظم سیاسی جهانی نیز خواهیم داشت و اگر نظمی سیاسی و جهانی داشته باشیم شروع به داشتن اخلاقی جهانی خواهیم کرد.

فصل هفتم: عشق

سن بلوغ، بهار قدرتها و فصل بذرافشان خرمنها است. همه عواطف و احساسات پاک، غذای خود را از این سن می گیرند؛ می توان آن را رنسانس زندگی نامید.

روحانیت عشق در جوانی افراد و در اوج یک تمدن بیشتر است.

عشق غالبا با مهربانی خاص دختر به پدر و پسر به مادر آغاز می گردد.

نخستین گرایشهای عشق در یک جوان بی آلایش، در جهت معنوی و روحانی سیر می کند.

در اقوام متمدن، حیا یکی از بهترین صور عالی روح عشق است و تا شکوه و درخشندگی         بی مانندی بالا می رود و گاهی بر عمیقترین دواعی نفسانی غالب می گردد.

فصل هشتم: مردان و زنان

در عشق بازی، زن از مرد ماهرتر است زیرا میل او چندان شدید نیست که دیده عقل او را ببندد و سر اینکه از قدیم او را عاقلتر گفته اند همین است.

زنان بیشتر به دنبال ستایشها و تحسینهای مطلق و مبهم مردانند و بیشتر می خواهند که مردان به خواست آنها توجه کنند و این امر از میل آنها به لذات جنسی بیشتر است.

زن فقط وقتی زنده است که معشوق باشد و توجه به او مایه حیات اوست.

اگر زن در عشق بر مرد برتری دارد مرد هم در دوستی از او برتر است. مردان می توانند باهم دوست شوند ولی زنان فقط می توانند با هم آشنا گردند. مصاحبت زنان با هم سخت است و از معاشرت همدیگر ملول و آزرده می گردند و صحبت آنها برای یکدیگر فقط وقتی قابل تحمل است که از مردان گفت و گو کند. علت اینکه بیشتر زنان کمتر دوست می شوند آن است که پس از چشیدن طعم عشق، دوستی مزه ای ندارد. عشق جزئی از مرد است ولی کل حیات و زندگی زن است.

کار خاص زن خدمت به بقای نوع است و کار خاص مرد خدمت به زن و کودک.

زن اجتماعیتر و معاشرت پذیرتر از مرد است. به همین جهت زن پرگوتر است. شایع است که زن غربال اسرار است یعنی رازنگه دار نیست. به عقیده فرانکلین وقتی سری در میان سه زن می ماند که دونفرشان مرده باشد.

زن جرئت نمی کند مانند مرد متهورانه از قاعده و معمول بیرون شود و به همین جهت در میان زنان هم نابغه کمتر است و هم ابله. زنی به زنان دیگر بیشتر شبیه است تا مردی به مردان دیگر. تغییر اجباری محیط و مشاغل و پیشه های گوناگون، مردان را به هزاران گونه درمی آورد ولی شغل معمولی خانه داری و وظیفه دیرین شوهرداری و بچه داری تقریبا بر همه زنان حاکم است و آنان را به یک قالب درمی آورد.

زن بیشتر به اشخاص علاقه مند است نه به اشیاء و اعمال. او در مسائل بحث نمی کند بلکه درباره مردان بحث می کند زیرا مسائل مربوط به او مردانند. سرنوشت او این است که با اشخاص، یعنی با شوهر و فرزندان خویش، سرگرم باشد و سرنوشت مرد آن است که در گرداب صنعت و تجارت دست و پا بزند. مرد به آسانی کتابی را که موجد و منبع اندیشه ای است مطالعه می کند اما کتاب زن باید یک داستان باشد آن هم داستان یک مرد.

به طور کلی زن در مرد زیبایی نمی جوید بلکه قدرت و توانایی که نشانه حمایت است می خواهد.

فصل نهم: زن امروزی

ارسطو زن را ناقص می دانست. افلاطون هم که طرفدار زنان بود خدا را شکر می کرد که مرد آفریده شده است.

جمله شوپنهاور«این زن ناقص الخلقه تنگ شانه پهن کفل کوتاه پا؟»

نیچه اندرز می دهد:«پیش زنان می روی، تازیانه را به یاد داشته باش».

«آزادی» زن از عوارض انقلاب صنعتی است.

در انگلستان امروز، از هر دو زن یکی یا در اداره کار می کند یا در کارخانه.

پس از انقلاب صنعتی و کار کردن زنها در کارخانه ها و وسایل پیشگیری از آبستنی بی سروصدا به آزادی زن کمک کرد. مغرورانه در مغازه در کنار مرد ایستاد و مثل او کارکرد و فکر کرد و سخن گفت. بیشتر این آزادی از راه تقلید به دست آمد. مانند او سیگار می کشید و مانند او شلوار پوشید و موی سرش را مثل او اصلاح کرد و در بی اعتنایی به مقدسات و در الحاد به رفتار او گرایید. پس آزادی زن نتیجه پیشرفتهای اقتصادی است و خود او در آن دخالتی ندارد.

فصل دهم: سقوط زناشویی

ازدواج امروزی دیگر مثل قدیم نیست و زن و شوهر به داخل اتاقکهای کوچک آپارتمانی به اجبار می روند و به خاطر فشارهای اقتصادی بچه دار نمی شدند و خانه دیگر لطف و صفایی ندارد کلمه«عزیزم» که روزی گفتن و شنیدن آن هر دو را تکان می داد پیش پا افتاده می گردد و سرانجام به طلاق منجر می گردد. سال به سال ازدواجها دیرتر و جداییها زودتر فرا می رسند.

فصل یازدهم: درباره کودکان، یک اعتراف

فصل دوازدهم: ازنو ساختن خوی و منش

جدول اجزای خوی و منش انسانی

غرایز

عادات

احساسات

مثبت

منفی

مثبت

منفی

مثبت

منفی

کار

خواب

بازی

آسایش

نشاط

خستگی

شرکت

تنهایی

سخنگویی

رازداری

معاشرت خواهی

رمیدگی

جفت جویی

خودداری

عشقبازی

کم رویی

میل جنسی

شرم

 

گوش دادن به بزرگان بهتر از سخنرانی برای نادانان است. سزار اشتباه می کرد: دوم بودن در رم بهتر است از اول بودن در میان وحشیان.

فصل سیزدهم: زیبایی چیست؟

وحشیان زیبایی را در لب کلفت و خالکوبی سبز می دانند. یونانیان آن را در جوانان یا در تقارن و آرامش پیکرهای تراشیده و رومیان آن را در موسیقی و رقص می جوید. تنها فلاسفه جویای حقیقت زیبایی و راز قدرت آن هستند.

 

فصل چهاردهم: معنی تاریخ، یک مجلس انس

هشتاد درصد کتابهای تاریخ مانند خط هیروگلیف مصریان است که برای ستایش کارهای برجسته روحانیان و پادشاهان درست شده بود.

قرن نوزدهم ناسیونالیسم را کشف کرد و تقریبا همه تاریخ نویسان را فاسد ساخت.

به نظر ویکو در تاریخ نظم و ترتیبی است و هر فرهنگی از سه مرحله می گذرد: مرحله اول توحش است که در آن اندیشه وجود ندارد و هر چه هست احساس است. مرحله دوم عهد جاهلیت است که علوم تخیلی آن کسانی مانند هومر و دانته را آفریده و عصر پهلوانان را به وجود آورده. مرحله سوم تمدن است که معارف آن بر پایه مفاهیم است و علم و قانون و دولت را آفرید، و به عقیده او رم بالاترین تمدن را آورد.

ولتر: قوای محرکه تاریخ عبارت بود از خرافات بی معنی و عادات دور از عقل و ظهور ناگهانی قوای خشن و زمخت.

تاریخ وقتی به وجود می آید که ثبت کننده تمدن باشد؛ تاریخ را باید فقط فلاسفه بنویسند فقط آنها می توانند مهم را از نامهم تشخیص دهند.

ارسطو علت کامیابی یونانیان و حتی برتری عقلی آنان را آب و هوای معتدل یونان دانست.

مونتسکیو: آداب و عادات بر چینیان و قوانین بر مردم ژاپن و اخلاق بر قوم اسپارت تاثیر داشته است در حالی که اصول حکومت و سادگی رفتار در طول نسلهای زیاد معین کننده خوی و منش رومیان بوده است. مردم نواحی سردسیر مایل به سختی و شدت هستند و مردم نواحی گرم به تنبلی گرایش دارند. آب و هوای شمال نیروبخش و آب وهوای جنوب باعث فشار بر اعصاب شده درنتیجه همیشه اقوام جنوبی یکی پس از دیگری مغلوب اقوام شمالی شده اند( به تاثیر جغرافیا در تاریخ تاکید داشت).

باکل: من هم مانند شما(منتسکیو) متوجه تاثیر جغرافیا در تاریخ بوده ام. منظره طبیعی پرشکوه و جلال هند مغز و جسارت هندیان را زیر تاثیر قرار داد و آنها را به خرافات و پرستش کشانید. اما منظره ساده تر اروپا اروپاییان را نهراسانید و از این رو اروپاییان به جای پرستش آن آماده شدند که برآن مسلط گردند.

راتزل: نقش سواحل را در تاریخ در نظر آورید. مدیترانه با آبهای خود ده دوازده تمدن مختلف را به هم پیوست و پس از آنکه اقیانوس اطلس اروپا را به آمریکا متصل کرد همه جریان تجارت و رفت و آمد عوض شد.

باکل: جغرافیا شرایط محدودی آماده می کند اما قوای آن بندرت می تواند قطعی باشد. جغرافیا همچون دایره جادویی است که قولی دیگری در درون آن می توانند قومی را به رهبری برسانند یا به زوال ببرند. تغییر مسیر جریان آب گرم ممکن است انگلستان را ویران کند اما عظمت انگلستان نتیجه جریان آب گرم نبوده است؛ در تمام تمدنهای عالی، عوامل موثر و قطعی یا اقتصادی است یا معنوی و عقلانی.

نیچه: برای پیشوایی خون اصیل لازم است نه هوش.

آناتول فرانس: آقای باکل بهتر آن بود که می گفتید عوامل موثر در تاریخ یا اقتصادی است یا معنوی و نژادی.

گوبینو: تمام دانش و هنر و تمدن بشر و هر چه بر روی زمین مفید و نفیس است به منبع واحد و ریشه واحدی برمی گردد و آن نژاد توتونی است.

پروفسور برناردی معتقد است که آلمانیها متمدن ترین ملت تاریخ هستند.

گرانت: عقیده من غیر از عقیده چیمبرلن و گوبینو است. من نژاد«توتونی» را دور انداختیم زیرا آن خود مخلوطی از نژادهای مختلف است که هنوز شکل واحدی به خود نگرفته است. استدلال من محدود به «نژادشمالی» است که در روزگار ما به طور بسیار برجسته ای در آلمانیها که از بالتیک آمده اند و در انگلیسیها و آمریکاییها که از نژاد آنگلوساکسون هستند دیده می شود.

گرانت: ایتالیاییهای شمال از نژاد برتر هستند زیرا بیشتر آنها از سزار تا شارلمانی از اخلاف ژرمنهای مهاجم می باشند. اینها بودند که رنسانس را اول در فلورانس به وجود آوردند و بعد به رم بردند؛ دانته، رافائل، تیسین، میکلانژ و لئوناردو داوینچی همه از نوع شمالی بوده اند.

آناتول فرانس: برتری نژاد شمالی بیشتر در فن قصابی همدیگر و باج گرفتن است تا در هنر و ادب و فلسفه و دین و امور مربوط به دل و روح.

گرانت: حق تا اندازه ای با شماست. تا آنجا که مربوط به اروپاست باید گفت فرهنگ از جنوب آمده است نه از شمال، دنیای مدیترانه قدیم مخصوص این نژاد بود.

مارکس: عامل اساسی تاریخ در هر عصری اقتصاد است. من تاریخ را به سه دوره تقسیم می کنم: شکار و شبانی، کشاورزی و پیشه وری، صنعتی و ماشینی. حوادث بزرگ عالم سیاسی نیست بلکه اقتصادی است؛ این حوادث، جنگ ماراتون یا کشته شدن سزار یا انقلاب فرانسه نیست، بلکه انقلاب کشاورزی است- یعنی گذر از مرحله شکار به مرحله زراعت- و انقلاب صنعتی است- یعنی گذر از مرحله صنایع دستی به مرحله نظام تولید کارخانه ای.

مارکس: اوضاع اقتصادی مایه برتری و پستی امپراتوریهاست. قدرت مصر قدیم برای داشتن معادن آهن بود. بریتانیای قدیم برای معادن قلع و بریتانیای امروز برای معادن آهن و ذغال سنگ نیرومند است. آتن وقتی رو به ضعف نهاد که معادن نقره اش ته کشید؛ اما طلای مقدونیه مایه نیرومندی فیلیپ و اسکندر گشت.

مارکس: رنسانس نتیجه فراوانی طلا در ایتالیای شمالی بود و آن هم نتیجه بازشدن راه تجارتی میان اروپا و شرق بود از راه بنادر شمالی ایتالیا. اصلاحات مذهبی وقتی شروع شد که امرای آلمانی به هوش آمدند و پولی را که از جیب رعایاشان به صندوق واتیکان می رفت به جیب خود ریختند. انقلاب کبیر فرانسه برای آن بود که در طی سیصد سال یک طبقه اقتصادی جدیدی که همان طبقه اصناف و تاجر باشد در فرانسه بوجود آمده و توسعه یافته بود و سرانجام قدرت اقتصادی و ثروتش بیشتر از ثروت و قدرت اقتصادی آن اشراف بیکاره دربار لویی شانزدهم بود. قدرت سیاسی دیر یا زود به دنبال قدرت اقتصادی می آید؛ انقلابهای کامیاب فقط امضای سیاسی موفقیتهای اقتصادی قبلی هستند.

هرینگتون: شکل حکومت تابع چگونگی توزیع زمین است: اگر بیشتر آن دست یک نفر باشد سلطنت است و اگر دست عده کمی باشد اشرافی است و اگر دست مردم باشد دموکراسی است.

مارکس: چرا امریکا کشف شد؟ به خاطر مسیحیت؟ نه؛ به خاطر طلا. چرا انگلیسیها آن را از دست اسپانیاییها و هلندیها و فرانسویها بیرون آودند؟ برای آنکه پول داشتند و نیروی دریایی بهتری ساختند.

مارکس: من همیشه گفته ام که من مارکسیست نبوده ام.

هگل: آقا(مارکس) عقاید شما توهین آمیز است. نظریات شما هر عاملی را در نظر گرفته است به جز ذهن و روح. اگر کسی به سخنان شما گوش دهد نتیجه می گیرد که در این دنیا هوش و شجاعت ارزشی ندارد و چون عوامل اقتصادی و جغرافیایی و نژادی بر افراد و گاهی بر اقوام به یکسان اثر می کند پس میان نابغه و دیوانه فرقی نیست. شما در این بازی قهرمانان را کنار گذاشته اید.

مارکس: قهرمانی در کار نیست و اندیشه آلت میل است و میل اقوام و گروهها همیشه اقتصادی بوده است، چنانکه بیسمارک گفته است میان اقوام اخلاق وجود ندارد.

هگل: تاریخ رشد و تکامل آزادی است و غایتش آن است که روح کاملا و با آگاهی از خود آزاد گردد. من در تاریخ سه مرحله تشخیص داده ام: نخست مرحله شرقی که در آن فقط یک نفر آزاد است؛ دوم دوره یونان و روم که در آن عده معدودی آزادند؛ سوم دوره جدید که در آن روح به آزادی خود پی می برد و آن را در دولت متشکل می کند و از این راه همه مردم را آزاد می سازد.

هگل: آن فرزندی که نابغه می شمارندش از پیشینیانش بزرگتر نیست؛ این پیشینیان هر کدام سنگی بر روی بنا نهاده اند ولی نابغه خلف این خوشبختی را دارد که آخر از همه می رسد و بنا به نام او تمام می شود. از این روی مردان بزرگ آفریننده نیستند بلکه قابله اند.

کارلایل: من این قابله شما را نمی شناسم. اگر ناپلئون نبود بشریت فرانسه را به خاطر انقلابی که کرده بود نمی بخشود. بی اعتقادی به قهرمانان انکار خداست.

نیچه: پرستش قهرمانان بازمانده ای از پرستش خدایان است.

ویلیام جیمز: چرا انگلستان ملکه آنا با انگلستان ملکه الیزابت فرق دارد؟ آقای مارکس، توده ها در اجتماعات کار زیادی نکرده اند؛ آنها فقط از مردان بزرگ پیروی کرده اند. بیسمارک در طول یک نسل آلمان فلسفی را به آلمان نظامی و استعماری تبدیل کرد. ناپلئون در طول یک نسل فرانسه ای را که بر اثر خستگی و اشمئزاز رو به آرامش طلبی می نهاد پر از سرمشق و جذابیت و نبوغ، پر از تب و هیجان و شکوه و افتخار کرد.

تارد: در پشت سر عوامل جغرافیایی و اقتصادی عامل دیگری است و آن جریان اساسی حیات و انتخاب تغییرات سازگار است. نابغه تغییردهنده است و تغییرات همانا افکار اوست. تاریخ جنگ میان نبوغ و حد عادی است.

وارد: آقای ولتر شما می خواستید بدانید که انسان از چه راهی توحش به تمدن رسید. از راه اختراعات. مردان بزرگ تاریخ امریکا سیاستمداران و روسای جمهور نیستند بلکه مخترعانی مانند فولتن و ویتنی و مورس و مک کورمیک و برادران رایت و ادیسن هستند. نام روسای جمهور به دست فراموشی سپرده می شود اما نتیجه کار این اشخاص قرنها بر جای می ماند. اختراع موتور بخار قرن نوزدهم را آفرید.

آناتول فرانس: من همیشه به دنبال مردان بزرگ خواهم بود خواه در تاریخ موثر باشند یا نباشند. من ترجیح می دهم ده تن از بزرگترین مردان عقلی فرانسه را داشته باشم تا همه فرانسه را. تمام تار و پودی که گذشته را به هم بافته است از راه نوابغ بر ما روشن می گردد. چطور می توانیم آلمان را بی گوته بفهمیم و ببخشاییم یا انگلستان را بی شکسپیر و فرانسه را بی ولتر؟

فیلیپ: اگر این نظریه هایی را که در اینجا درباره تاریخ گفتند هر کدام به تنهایی بگیری قطعه ابلهانه ای به نظر خواهد آمد. اینها وقتی معنی پیدا می کند که همه را یکجا درنظر آورند. من از تجزیه ملول شده ام و محتاج به ترکیب و پیوند امور هستم.

حکیمانه ترین سخنی که امشب گفته شد سخن ولتر بود که گویا از کروچه گرفته بود و آن اینکه تاریخ را باید فلاسفه بنویسند.

فصل پانزدهم: آیا پیشرفت وهم و پندار است

در قبل از قرون وسطی وسایل راحتی را که در روزگار ما مبنای عقیده به پیشرفت است وجود نداشت. در قرون وسطا هم کم بودن وسایل آسایش مفهوم پیشرفت را معلق داشت و امید به بهشت محور حیات گردید. با ظهور رنسانس و انقلاب صنعتی ثروت به اروپا روی آورد و هر چه بیشتر شد امید به بهشت جای خود را به جاذبه پیشرفت داد. راههای تجارتی شهرهای تازه آورد و شهرها دانشکده ها ساختند و دانشکده ها علم را پیش بردند و علم صنعت آورد و صنعت پیشرفت.

رامر:در یک قرن یعنی از 1450 تا 1550 در مردم و آثار علمی چنان پیشرفتی مشاهده کردیم که از همه آنچه در چهارده قرن گدشته انجام یافته بود بیشتر بود.

انسان قدم به قدم از توحش به علم رسیده است و مراحل این پیشرفت چنین است: 1- سخن: بدون کلمات مرد مرد نمی شد و زن زن نمیگشت. 2- آتش: آتش انسان را از قید اقلیم و آب و هوا رهانید و حیطه اقتدار او را در روی زمین توسعه داد 3- پیروزی بر جانران 4- کشاورزی: تمدن با پیدایش خانه و مدرسه آغاز شد و خانه و مدرسه ممکن نمی بود مگر آنکه طعام انسان نه از حیوانات جنگلی و گله ها بلکه از محصولات کشاورزی تامین شود. 5- تشکیلات اجتماعی: جایگزین شدن نظم به آشفتگی و داوری به نزاع و قانون به زورگویی 6- اخلاق: اگر هوش را جزء اخلاق بدانیم باید گفت سطح هوش بالاتر رفته و اخلاق بهتر شده است. پولی که در یک سال(1928) به موسسات خیریه و انسان دوستی اختصاص داده شد به دو میلیارد دولار رسید یعنی نیم تمام پولی که در سرتاسر امریکا در جریان بود. خشونت در میان زن و مرد و پدر و فرزند و آموزگار و شاگرد از هر زمان دیگر کمتر است. 7-ماشین آلات: به زودی همه آبشارها و بادهای عالم، انرژی پربرکت خود را بر کارخانه ها و خانه ها خواهد ریخت و انسان برای کارهای معنوی و عقلانی فراغت بیشتری خواهد داشت. 8- علم: باکل معتقد است پیشرفت ما فقط در دانش است و ریشه همه مواهب دیگر در روشن شدن تدریجی ذهن.9- تربیت 10- خط و چاپ: همچنانکه خط نسلها و قرنها را به هم پیوند داد صنعت چاپ نیز به رغم هزاران مصرف بیهوده اش می تواند تمدنها را به هم بپیوندد.

فصل شانزدهم: سرنوشت تمدن

تمدن چیست؟ ترکیبی است از امنیت و فرهنگ و نظم و آزادی.

تمدن امری عادی نیست که بناچار به خاک و زمین معینی بسته باشد بلکه معجونی است لمس ناشدنی از دستاوردهای فنی و ابداعات فرهنگی.

فصل هفدهم: در ستایش آزادی

اظهار آنچه در دل می گذرد امری طبیعی است و زبان وگفتار مصنوعی؛ دین طبیعی است و کلیسا مصنوعی؛ جامعه طبیعی  است و دولت مصنوعی.

سقراط: ما باید تعلیم دهیم نه اینکه تحریم کنیم.

بزرگترین دولتمرد مانند دقیقترین آموزگار از راه تعلیم تلقین و رهبری کند نه از راه تحریک خصومت به وسیله امر و نهی.

فصل هیجدهم: آیا دموکراسی شکست خورده است

ولتر و روسو شعار بسیار باارزش آزادی و برابری را به دست مردم دادند و طبقه متوسط با آهنگ آن بسوی تفوق سیاسی گام برداشت.

در دنیایی که آزادی رقابت، برابری فرصت، و برادری اجتماعی دارد از میان می رود، دموکراسی و برابری سیاسی رویا و خیالی بیش نیست.

فصل نوزدهم: آریستوکراسی حکومت اشراف

ناپلئون: حکومت اشرافی در میان همه اقوام و در همه انقلابات وجود دارد.

حکومت یا الیگارشی(حکومت عده معدود) است یا مونارشی(حکومت شخص واحد).

ادبیات آریستوکراسی متمایل به کلاسیک است و ادبیات دموکراسی متمایل به  رمانتیک.

فرض کنیم که حکومت اشرافی سیاستمدارات زرنگ تر و دوربین تر با نقشه وسیع تر بار می آورد. تاریخ و طبیعت بشری چه ضمانتی می دهد که این مهارت عالی به نفع عامه کار کند؟

فصل بیستم: چگونه مدینه فاضله را ساختیم

فصل بیست و یکم: پیدایش دین

فیلیپ(مورخ)، تایلر می گوید: دین فقط اعتقاد به موجودات روحانی غیرمادی است.

سرجیمز(مردم شناس): ولی بعضی از ادیان مختلف خدایان خود را جسمانی و مادی دانسته اند.

دین: درخواست مساعدت یا خشنودی قوای فوق انسانی که به اعتقاد مردم گرداننده حوادث طبیعت و حیات انسان هستند یا بر آن مسلطند.

آندریو(منکرخدا): لوکرتیوس درباره پیدایش دین معتقد است: ترس بود که در آغاز خدایان را به این عالم آورد.

فیلیپ(مورخ): قدیمیترین اسناد مصری نشان می دهد که قدیمیترین مراسم مصریان پرستش آلات تناسلی بوده است.

سرجیمز(مردم شناس): نخستین عامل در پیدایش دین پرستش ارواح است. عامل دوم جادوگری(فن جنگی روح پرستی) بود. عامل سوم توتمیسم(پرستش نباتات و حیوانات مقدس در دوره جامعه شکاری)، چهارم تابو(تابوت عهد میان یهودیان)، پنجم پرستش اجداد: در مصر و روم و مکزیک و پرو و پادشاهان راحتی پیش از مرگشان مانند خدا می پرستیدند.

سرجیمز(مردم شناس): بسیار محتمل است که افسانه مرگ و رستاخیز او از آداب دینی مربوط به زراعت سرچشمه گرفته باشد که نشانه مرگ و رستاخیز خاک است.

فلاسفه بزرگ پیش از سقراط، به جای خدایان، آسمان، آب و باد و آتش را گذاشتند. سوفسطاییان فن شک را به مردم آموختند، دیری نگذشت هر پسر متجددی منکر خدا شد.

فصل بیست و دوم: از کنفوسیوس تا مسیح

یونانیان به جهان علم و هنر آوردند ولی این یهودیان بودند که فکر عدالت اجتماعی و حقوق بشری را به جهانیان عرضه کردند.

نیچه منکر مسیحیت است؛ زیرا مسیحیت پیروزی بیچارگان بر طبقات حکمران است.

امروز مسیحیت با مسئله بزرگی مواجه است و آن اینکه وابستگی خود به ثروتمندان را چگونه با گرایش ذاتی خود به تنگدستان وفق دهد.

بولس(پروتستان): ما پروتستانها با عمل فرقه سازی و منع باروری تیشه به ریشه خود می زنیم. امریکا در سال 2000 کشوری کاتولیک خواهد بود.

ولی متی(کاتولیک): من از مذهب شما می ترسم. من هرگز فراموش نمی کنم که کلیسای شما وقتی از تفتیش عقاید حمایت کرد و کوپرنیک را تبعید نمود و گالیله را خاموش کرد و برونو را زنده به تیر بسته سوزانید؛ بارها مانع پیشرفت دانش و آزادی فکر انسان گشت.

کلارنس(متحیر در دین): بولس، آیین پروتستان شما محکوم به فناست. به انحطاط آن بنگرید که چگونه به ده هزار قطعه و دسته کوچک لجوج منقسم شده است.

بولس(پروتستان): این روش ماست که فرد را در اجتماع خود آزاد بگذاریم تا به دلخواه خود جدا و مستقل بار بیاید. این بهتر از آن است که یک قدرت مرکزیت یافته خشن دور از بازرسی و رسیدگی همه تنوعات و دگرگونیها را از میان ببرد.

مردم همیشه طالب دینی هستند که بیانش تخیلی باشد و هاله ای از مابعد طبیعت دور آن را گرفته باشد. توده مردم هرگز علم را نخواهند پذیرفت مگر آنکه علم برای ایشان یک بهشت زمینی بسازد. تا فقر و تهیدستی هست خدایان هم هستند.

فصل بیست و سوم: خدا و بقای نفس

ویکتور هوگو: زادن یعنی محکوم به مرگ شدن در مدتی نامعین. ترس از مرگ آغاز دین است.

اگر رنجهای این جهانی بی پاداش سعادت آن جهانی بماند زندگی را چگونه می توانیم تحمل کنیم؟ ولتر می گوید: اگر خدایی نباشد باید آن را بسازیم.

ایمان طبیعی تر از شک است و به همین جهت هم آسانتر است. شک مایه منع و قبض است و ایمان مایه بسط و اشتها انگیز است.

مسلما دین مشترک مایه وحدت و گرمی هر ملتی است و این وحدت و گرمی افراد آن را به جنگجویان خوبی بدل می سازد مانند مسلمانان و ژاپنی ها.

آندریو(منکرخدا): سویفت می گفت دین بیشتر از آنچه تعلیم مهر و دوستی دهد ما را به نفاق و دشمنی واداشته است. یک ایرلندی به تازگی نوشت: عیب ما در دین ماست؛ بعضی از ما پروتستان و بعضی دیگر کاتولیک هستیم؛ اگر همه بی دین بودیم می توانستیم مانند مسیحیان با هم زندگی کنیم.

وحدتی که یک دین به ملتی می بخشد وحدت سنتها و اطاعت کورکورانه است؛ کمال مطلوب دین اجدادپرستی شرقی است.

فیلیپ(مورخ): ناپلئون گفته است که«فیلسوف خوب همشهری بدی می سازد».

لرد مورلی: تکلیف مهم دیگر علم آن است که برای انسان دین تازه ای بیافریند.

فصل بیست و چهارم: درباره مرگ و زندگی

کودک شاید هم آغاز و هم انجام فلسفه ماست؛ در کنجکاوی مصرانه و در رشد و نمو او سر تمام فلسفه مابعد طبیعی نهفته است.

با اینکه عشق ما را بنده خود می سازد و درد و غم بار می آورد و با هجران و فراق ما را پایمال  می کند باز باید بر هر چیزی مقدم باشد.

جوانی تسلط ادوار انقلابی است و پیری تسلط سنتها و عادتهاست و میانسالی دوره بنای مجدد است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط س  |